تبليغاتX
ღداستان های کوتاه از نویسندگان ناشناسღ

 
   
 

 
 
 
صفحه نخست
ايميل ما
آرشيو داستان ها
پروفایل مدیر وبلاگ
لينك آر اس اس
عناوین مطالب وبلاگ
 
 
 
 




آن گاه که پروردگار فرشتگان را فرمود که من در زمین نایبی خواهم گماشت.
گفتند:پروردگارا، آیا کسانی خواهی گماشت که در زمین فساد کنن و خون ها ریزند، حال آنکه ما خود تو را تقدیر و تسبیح میکنیم؟
خداوند فرمود:من چیزی از اسرار خلقت بشر میدانم که شما نمیدانید.

بسیاری از افرادی که در اینترنت دنبال کمی تفریح و سرگرمی هستن به سراغ وبلاگ ها و سایت هایی میرن با همین مضمون.ولی من با قرار دادن این داستان ها در این وبلاگ خواستم تفریحات مردم رو با کمی یادگیری نکته همراه کنم.در بیشتر داستان های این وبلاگ نکات ریز و جالبی وجود دارن که احتمالا خوندن اونها باعث به وجود اومدن لبخندی از روی درک مطلب بر روی لب های شما میشه.

با امید ساعاتی خوش برای شما در این وبلاگ
 
 
 
 
سخن اول
پول
ردپا
نجار
مادر
دیوار
برادر
گوهر
ثروت
ایمان
سکه
شانس
بادکنک
مسابقه
راز زندگی
دسته گل
تزریق خون
درس بزرگ
جعبه خالی
کاسه چوبی
تصمیم مهم
نجات عشق
شمع فرشته
خانم نظافتچی
جوانان امروزی
عشق قاصدک
عشق و دیوانگی
مروارید های زیبا
عشق بدون قید و شرط
 
 
 
 
هفته سوم اردیبهشت 1390
هفته سوم اسفند 1389
هفته چهارم بهمن 1389
هفته سوم خرداد 1389
هفته سوم اسفند 1388
هفته سوم بهمن 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
ادمه ي آرشيو ماهانه
 
 
 
 
♥مردمک(مانا نیستانی)♥
♥اجناس شگفت انگیز ♥
♥فروشگاه اینترنتی24♥
♥چرت و پرتای آتوسا♥
♥بانوی نیمه شب♥
♥Twilight fans♥
♥قهوه و سیگار♥
♥دل شکسته♥
♥بی تو هرگز♥
♥گناه اصلی♥
♥زندگی زیبا♥
 
 
 
 

نويسندگان :

آمار بازديد :

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin

« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
 
 
 
ღنجارღ

 

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود.او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساخت

 

 خانه را کنار بگزارد و در کنار خانواده زندگی بی دغدغه ای را سپری کند.کارفرما که دید کارگر

 

 خوبش می خواهد کار را ترک کند, ناراحت شد و از نجار خواست که به عنوان آخرین کار ,

 

 تنها یک خانه ی دیگر بسازد.نجار پیر قبول کرد.اما کاملا معلوم بود که دلش به این کار راضی

 

 نیست.او برای ساختن این خانه از مصالح نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به

 

 ساختن خانه ادامه داد.وقتی که کار به پایان رسید , کارفرما برای وارسی خانه آمد.او کلید

 

خانه را به نجار دادو گفت : این خانه متعلق به تو است,این هدیه ایست از طرف من به تو.

 

نجار یکه خورد , مایه ی تاسف بود!!اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد,حتما

 کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...

نوشته شده توسط Y@$@IVI@Ŋ در شانزدهم اردیبهشت 1390

 




ღشانسღ
 

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.

یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد

شانسی اش به همدردی با او پرداختند.

کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند.

یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به

او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید

بدشانسی فقط خدا می داند.

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به

زمین افتاد و پایش شکست.

 این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی

کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند..

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر

کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم

شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا می داند؛ آری تنها خداست که می داند.

نوشته شده توسط Y@$@IVI@Ŋ در هفدهم اسفند 1389

 




ღردپاღ
 

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان

 صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده

می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی

 چشمانش امد،دید که ...

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را

 از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول

 این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا

دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند

 جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط

 یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

نوشته شده توسط Y@$@IVI@Ŋ در بیست و دوم بهمن 1389

 




ღ پول ღ
  

 

 

 

 

 

روزی یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را

از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین

بالارفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن

 میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی

 هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس

 مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد

 اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست

 همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس

 چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در

 بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله

 میشویم، خاک‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و

 صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای

 افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم

نوشته شده توسط Y@$@IVI@Ŋ در شانزدهم خرداد 1389

 




ღمروارید های زیباღ
 

 

ماری کوچولو دخترک 5 ساله زیبائی بود با چشمانی روشن.

یک روز که با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند، چشمش به یک گردنبند مروارید پلاستیکی افتاد. از

مادرش خواست تا گردنبند را برایش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبی باشد و قول بدهد که اتاقش را هر

 روز مرتب کند، آن را برایش می‏خرد. ماری قول داد و مادر گردنبند را برایش خرید. ماری به قولش وفا کرد؛

 او هر روز اتاقش را مرتب می‏کرد و به مادر کمک می‏کرد. او گردنبند را خیلی دوست داشت و هر جا

می‏رفت، آن را با خودش می‏برد. ماری پدر دوست داشتنی داشت که هر شب برایش قصه می‏گفت تا او

 بخوابد. شبی بعد از اینکه داستان به پایان رسید، بابا از او پرسید: ماری، آیا بابا را دوست داری؟ ماری

گفت: معلومه که دوست دارم. بابا گفت پس گردنبند مرواریدت را به من بده! ماری با دلخوری گفت:‏نه!

 من آن را خیلی دوست دارم، بیایید این عروسک قشنگ را به شما می‏دهم، باشد؟ بابا لبخندی زد و

 گفت: آه، نه عزیزم! بعد بابا گونه‏اش را بوسید و شب بخیر گفت. چند شب بعد، باز بابا از ماری

مرواریدهایش را خواست ولی او بهانه‏ای آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد. عاقبت یک شب

 دخترک گردنبندش را باز کرد و به بابایش هدیه کرد. بابا در حالی که با یک دستش مرواریدها را گرفته بود،

 با دست دیگر از جیبش یک جعبه قشنگ بیرون آورد و به ماری کوچولو داد. وقتی ماری در جعبه را باز کرد،

 چشمانش از شادی برق زد: خدای من، چه مرواریدهای اصل قشنگی! بابا این گردنبند زیبای مروارید را

 چند روز قبل خریده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگید و یک گردنبند پرارزش را به او هدیه بدهد.

 

 

نوشته شده توسط Y@$@IVI@Ŋ در نوزدهم اسفند 1388